داستانهاي جالب و كوتاه

..................

چند داستان كوتاه و زيبا.................................نيما

زنی سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند.
یکروز تصمیم گرفت میزان علاقه ای که دامادهایش به او دارند را ارزیابی کند.

یکی از دامادها را به خانه اش دعوت کرد و در حالی که در کنار استخر قدم
میزدند از قصد وانمود کرد که پایش لیز خورده و خود را درون استخر انداخت.
دامادش فوراً...

شیرجه رفت توی آب و او را نجات داد.

فردا صبح یک ماشین پژو ٢٠٦ نو جلوی پارکینگ خانه داماد بود و روی شیشه اش
نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»

زن همین کار را با داماد دومش هم کرد و این بار هم داماد فوراً شیرجه رفت
توی آب و جان زن را نجات داد.

داماد دوم هم فردای آن روز یک ماشین پژو ٢٠٦ نو هدیه گرفت که روی شیشه اش
نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»



نوبت به داماد آخری رسید.
زن باز هم همان صحنه را تکرار کرد و خود را به داخل استخر انداخت اما
داماد از جایش تکان نخورد او پیش خود فکر کرد وقتش رسیده که این پیرزن از
دنیا برود پس چرا من خودم را به خطر بیاندازم؟

همین طور ایستاد تا مادر زنش در آب غرق شد و مرد.

فردا صبح یک ماشین بی ام ‌و آخرین مدل جلوی پارکینگ خانه داماد سوم بود
که روی شیشه اش نوشته بود:«متشکرم! ازطرف پدر زنت»

...........................................................................

مردی با اسلحه وارد یک بانک شد و تقاضای پول کرد
وقتی پولها را دریافت کرد رو به یکی از مشتریان بانک کرد و پرسید : آیا شما دیدید که من از این بانک دزدی کنم؟
مرد پاسخ داد : بله قربان من دیدم
سپس دزد اسلحه را به سمت شقیقه مرد گرفت و اورا در جا کشت. 

او مجددا رو به زوجی کرد که نزدیک او ایستاده بودند

 و از آنها پرسید آیا شما دیدید که من از این بانک دزدی کنم؟
مرد پاسخ داد : نه قربان. من ندیدم اما همسرم دید.

…........................................................................................

..................مثبت فكر كن



 به این فکر کن که... / داستان کوتاه
اگر در زندگي در يك ترافيك سنگين گير كردي٬ نا اميد نشو
 توي دنيا مردمي هستند كه رانندگي براي آنها يك امتياز بزرگ است.

اگر يك روز بد در محل كارت داشته باشي
به مردي فكر كن كه سالهاست بيكار است و شغلي ندارد.

ممكنه غصه زود گذر بودن تعطيلات آخر هفته را بخوري
به زني فكر كن كه با تنگدستي، روزي دوازده ساعت ٬ هفت روز هفته را كار ميكند تا فقط شكم فرزندانش را سير كند.

وماشينت خراب ميشود و تو مجبوري براي يافتن كمك کیلومترها پياده بروي
به معلولي فكر كن كه دوست دارد يكبار فرصت راه رفتن داشته باشدقتي كه روابط تو رو به تيرگي و بدي ميگذارد و دچار ياس ميشوي
به انساني فكر كن كه هرگز طعم دوست داشتن و مورد محبت واقع شدن را نچشيده.
......................................................................................................

من می خواهم در آینده شهید بشوم. برای این که...."

معلم که خنده اش گرفته بود، پرید وسط حرف مهدی و گفت: «ببین مهدی جان! موضوع انشاء این بود که در آینده می خواهید چه کاره بشین. باید در مورد یه شغل یا یه کار توضیح می دادی. مثلاً، پدر خودت چه کارست؟

آقا اجازه! شهید شده....

........................................................................................................
+ نوشته شده در  یکشنبه نهم آبان 1389ساعت 9:20  توسط نيمـــــــــــــــــــا  |